تبليغاتX
خاطرات شغال - مرد مرده
 
5...! سه شنبه 18 تیر13871:31
دقیقا 5 ساعت دیگه به رفتن مونده .. . . . . . . . . . . . . . خدا حافظ .........
نوشته شده توسط مهدی | موضوع: | لینک ثابت |
صغری و رجب علی !! سه شنبه 11 تیر138718:39

صغری لب جوب آب نشسته بود و موهای خودشو شانه میکرد و می بافت که یکدفعه رجب علی از پشت درخت او رو میبینه و یک دل نه صد دل عاشق او میشه.

 اما نمیدونه که چطور باید برود جلو و این موضوع رو با صغری در میان گذارد تا این که یک روز در ان روستا ( قلعه ) می پیچه که اوی مردوم شهر اوی قله گیاااااااا  صغری دانشگاه قبول شوده و باید از این جا برود به شهر رجب علی ناراحت و دست پاچه می دود و جلوی صغری را میگیره

از صغری میخواد که  که به دانشگاه نرود اما صغرا قبول نمیکنه و میگه که باید برم ، رجب علی هم میگه پس صغرا برو اما به یاد من باش .
صغرا : رجب علی جان مو تو ره دوست دارم ، مو کلونگتوم ، رجب علی هم میگه : ای لافیو صغری . و صغری هم در جوابش میگه : رجب علی مو هم پایتوم ( پایه ) اما باید پولدار بشی برای مو هم به شهر پول بفرستی. رجب علی هم قبول میکنه و هر دو خوشحال از هم خدا حافظی میکنند به امید دیدار مجددشان.

صغری به دانشگاه رفت  روز به روز بیشتر شهری میشود موهاشو کوتاه کرد ، لباس های شهری می پوشید حتی با پول هایی که رجب علی واسش فرستاده بود واسه خودش موبایل هم خرید و خیلی خوشگل شوده بود رجب علی بیچاره هم هم دلش برای او تنگ شوده بود و صغری از او ماشین هم میخواست تازه!!!!!!!
رجب علی که دید دیگه طاقت نداره یکی از گوسفند هاشو می فروشه و به شهر میره اما صغری دیگه رجب علی رو دوست نداره  اخه اون دیگه شهری شوده بود و رجب علی دهاتی !!! اما رجب علی خیلی صغری رو دوست داره و حاضره به خاطر اون حتی پا به شهر بگذاره و برای همیشه ساکت شهر بشه به خاطر همین هم تسمیم میگیره که زمین های کشاورزیشو و گاو گوسفند هاشو بفروشه و در شهر یه خونه بخره و با یک قیافه کاملا شهری پیش صغری بره و در کناره هم در شهر زندگی کنه.

کاشکی زندگی واقعیمون هم مثل داستان رویاهامون اخریش خوب تمام میشود ولی افسوس که این طور نشود .

P.S: I Love You

نوشته شده توسط مهدی | موضوع: | لینک ثابت |
Love Story End سه شنبه 11 تیر13871:55

همیشه با خودم میگوفتم منم میتونم یه نفر که مثل خودم باشه رو داشته باشم فکر نمی کردم که یه روزی برسه که من هم عشق خودم رو پیدا کنم عاشقش شوده بودم تمام ثانیه های عمرم که میکذشت برای او بود و بدون هیچ عاقبت اندیشی هر روز پیشروی میکردم و عاشق تر  میشودم . هیچ وقت از خدا چیزی رو برای خودم نخواستم حتی تو بدترین شرایت زندگی اما العان از خدا عاجزانه درخواست مینم که اول قلب مهربونشو خوب کنه و دیگه درد نگیره و دوم اینکه به عشق من هم یه عشق جاودانه نصیب کنه چون من در حد اون نبودم و لیاقتش از من خیلی خیلی بیشتر . تا اخرین لحضه با خاطرات خوب و شعر های زیبات زندگی میکنم و عاشقانه دوست دارم .

.

.

.

.

سالها میگزره کاشکی العان یک شیشه مشروب داشتم اما نه چون مطمعنم اگه تو دریایی از مشروبات قرق میشودم بازم از غمم هیچی کم نمیشود .

نمیدونم دیگه بعد از این چطور باید ادامه بدم .

این بار اخر داستان عوض میشه رجب علی میاد پیشه صغرا اما دیگه صغرا رجب علی رو نمیشناسه و رجب علی هم با چشم های گریون این شعر رو به یاد روزهای خوب میخونه " ديشب اومدم خونتون نبودي /راستشو بگو کجا رفته بودی /  يادته قول دادي قالم نظاري / هي واسم عضر و بهونه نياري /راستشو بگو کجا رفته بودي

P.S: I Love You

نوشته شده توسط مهدی | موضوع: | لینک ثابت |
روز های بد !! دوشنبه 10 تیر13871:25

اگه میدونستم اینجوری میشه هیچ وقت برگه سربازیمو پست نمیکردم . اگه میدونستم با رفتنم همه چیز تموم میشه هیچ وقت این کارو نمیکردم . دارم میرم چون واقعا مجبورم که برم  اونم با کوله باره غم و یه روحیه افتضاح و واقعا خراب . فکر میکنم  کار دست خودم بدم که دیگه نشه جبرانش کرد .

من گریه میکردم و اون میخندید

 

نوشته شده توسط مهدی | موضوع: | لینک ثابت |
غم...!!! یکشنبه 9 تیر13873:26

منمو چند تا قناري با يه زندگي ساده
يه درخت بيد و سايه ش همينم واسم زياده

منمو يه آشيونه كه فقط اسمشه خونه
يه نهال گل نداده همينم واسم زياده

شده قلبم خود خونه با فضاي عاشقونه
اين فقط عشقه كه هر روز به رگام خون مي رسونه

منم و يه گلدون گل روي طاقچه ي اتاقم
شده اين گلدون كوچك وسعت تموم باغم

نه گله از بيش و از كم نه گله از دل پر غم
دوست دارم هميني كه هست با تموم اشتياقم

منم و چند تا قناري با يه زندگي ساده
يه درخت بيد و سايه ش همينم واسم زياده

منم و يه آشيونه كه فقط اسمشه خونه
يه نهال گل نداده همينم واسم زياده

مرد مرده

بعضی وقتا حرف نزدن از حرف زدن خیلی بهتره . امشب هم از اون شبهاست که ننباید حرفی زد اما من میخوام حرف بزنم  ۱۸/۴  هفت هشت ده روز دیگه دارم میرم سربازی و شرم از سره همه کم میشه ، وقتایی که ادم مریض میشه دیدین چه جوری میشه ؟ همش دوست داره اینو اون بیان بالا سرش دورورش شلوغ باشه حرف یزنن باهاش منم اونجوری شودم این چند روزه خیلی احساس دلتنگی و تنهایی میکنم چون  میدونم که تا چندین سال دیگه معلوم نیست چی به سرم بیاد و کجا باشم اما از اونجا که همیشه دنیا و روزگار با من لج داره دقیقا برعکس خواستم رو واسم عملی کرده . این شعر بالا هم از خانوم شکیلا خواننده غزیز و گرامی هم وصف حالو روز من بود .

نوشته شده توسط مهدی | موضوع: | لینک ثابت |

مدریت وبلاگ

ارشیو تمامی مطالب

لیست پیوند ها

صفحه نخست
وضعیت در یاهو مسنجر
آرشيو مطالب

SpeakSoftlyLove.swf

SpeakSoftlyLove.swf http://jackall.persiangig.com/Love.swf